مهرداد

 

آزاد همچون کبوتر

این عکس را تو میدان المرجع دمشق انداختم.... جایی آشنا برای تمام ایرانی های مهاجر. جایی که نقطه پرواز است....

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٩/۸/۱٩ - مهرداد صدوقی

13 من تنهایی بدر شد!

سلام

امروز روز ١٣ به در است. همه رفتن بیرون.من تو خونه تنهام.آخر کلی کار دارم.چرا خودم را گول می زنم.کسی نیست که باهاش برم بیرون.خیلی تنهام.ولی اشکال نداره ما هم خدایی داریم.خانواده رفتن شیراز.این مطلب را نوشتم که فقط بگم که من هم زنده ام. این وبلاگ تا وقتی من هستم زنده است.بازهم مطلب خواهم نوشت.البته در آینده ای انشالله نزدیک.باید یکسری کارها را تمام کنم تا با خیال راحت بنویسم.به امید خدا

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٩/۱/۱۳ - مهرداد صدوقی

بهار خانوم آسته میاد

حرف اول

امروز نایلون هایی را که روی پنجره اتاقم چسبونده بودم را باز کردم هوای تازه بهاری را به اتاقم راه دادم. مدتها بود که بهار خانوم از اتاقم سفر کرده بود و رفته بود.امسال زمستون خیلی سردی را پشت سر گذاشتیم. زمستون آنقدر سرد بود که بازتاب جهانی داشت و تمام رسانه های خبری دنیا از سرمای بی سابقه تهران خبر دادند. سرمایی که برای همه ما ملموسه. سرمایی که باعث شده بود که دستت را بی اختیار تو جیبت قایم کنی و حتی وقتی دوستت را هم می بینی جرعت دست دادن با او را نداشته باشی. آنقدر هوا سرد بود که خیابانهای تهران که همیشه مملو بود از هم همه آدما خالی کرده بود. هر جا می رفتی صحبت از سرما بود و یخ بندان. همه اخبار هواشناسی را با حساسیت دنبال می کردند. شاید برای اولین بار بود که معنی شماره های نمایش داده شده روی صفحه تلویزیون را می فهمیدیم. شماره هایی که پشت هر کدامشان یک منفی بود. 8 - ، 9 - ، 10 – و ..... خلاصه اینکه به قول اخوان ثالث هوا بس ناجوان مردانه سرد است... توی این شهر سردِ، سردِ، سردِ دو تا گنجشک کوچولو زندگی می کردند. که هیچ کس به آنها توجه نمی کرد. همان گنجشککهای اشی مشی که بالاخره برف اومد و گوله شدند و افتادند تو حوض نقاشی ولی دیگه حتی فراش باشی هم از سرما حال و حوصله گرفتنشون را نداشت. مردم شهر هم که همه دستشون تو جیبشون بود وهیچ کدومشون جرعت گرفتن اون دوتا را نداشتند. به راستی تو این سرمای طاقت فرسای زمستان چندتا گنجشک تلف شدند؟؟؟  

حرف حساب

شعر زیبای اخوان واقعا تکان دهنده است. مخصوصا وقتی که یک همچین زمستونی را پشت سر گذاشته باشیم.فکر کنم دیگه همه ما معنی این شعر را به خوبی درک کنیم.

زمستان

  سلامت را نمى خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گریبانست.
کسى سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز  پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوى کس یازى ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،
که سرما سخت سوزان است.
 
نفس ، کز گرمگاه سینه  می آید برون ، ابرى شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست ، پس دیگر چه دارى چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحاى جوانمرد من ! اى ترساى پیر پیرهن چرکین؟
... هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آى
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوى ، در بگشاى !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولى وش مغموم .
منم من سنگ تیپا خورده ى رنجور .
منم ، دشنام پست  آفرینش ،  نغمه ى ناجور. 
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .
بیا بگشاى در ، بگشاى ،  دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت  پشت در چون موج می لرزد.
تگرگى نیست ، مرگى نیست
صدایى گر شنیدى ، صحبت سرما و دندان ست .
من امشب آمدستم وام بگزارم .
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه مى گویى که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت مى دهد ، بر آسمان این سرخى  بعداز سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است ، این یادگار سیلى سرد
                                                                    زمستان ست .
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نُه توى  مرگ اندود ، پنهان ست.

حریفا ! رو چراغ  باده  را  بفروز ، شب با روز یکسان  است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهاى بلورآجین ،
غبارآلوده مهر و ماه ،
زمستان ست .

حرف آخر

الف : دادشی هوا خیلی سرده.ب : بیا نزدیک تر داداشی دستتو به آتیش نزدیک تر کنالف : داداشی من گشنمهب : صبر کن الان آدمایی که می خوان برن سینما شاید دلشون برامون بسوزه و بهمون غذا بدنالف : داداشی من خوابم میادب : نخواب داداشی مگه ندیدی که بابامون خوابید و دیگه بیدار نشد سرما خشکش کرد.

مهم نیست که کدومشون "الف" باشه کدومشون "ب". مهم اینکه که الان که هوا بهاری شده کجا رفتند؟ آیا هنوز هم کنار خیابان ولیعصر جنب سینما استقلال نشستند؟ خدا می دونه.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/۱٢/۳ - مهرداد صدوقی

ابراهیم؛اسماعيلت را قربانی کن!!!

حرف اول

به نظر من حرف اول و آخر اصلا معنی نداره. وقتی استاد حرف می زنه. شاگرد باید بنشینه و فقط گوش کنه. مخصوصا وقتی استادش دکتر علی شریعتی باشه.

اگر می خواهید به زیارت مکه برید و در فضای روح بخش و معنوی خانه خدا، به عروج برسید، لازم نیست که حتما با دفتر زیارتی- سیاحتی تماس بگیرید و فیش حج تهیه کنید. به قول قدما :

اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند...

البته این شعر هم برای حرم امام رضا سروده شده. که تو این دوره زمانه با این مشغله های زندگی، دست یابی به حرم امام رضا هم کار آسانی نیست.

من یک پیشنهاد دارم. کتاب حج دکتر علی شریعتی را حتما تهیه کنید و مطالعه کنید...

بیشتر توضیح نمی دهم. این کار را حتما بکنید و نتایجش را خودتون ببیندید.

حرف دوم

امروز روز عید مقدس قربانه.به راستی فلسفه این قربانی چیست؟ آیا شما تا به حال قربانی کرده اید؟ وای!!! حتی تصورش هم سخته که بخوای یک گوسفند را با دستای خودت قربانی کنی. ولی باید این کار را بکنی. تازه گوسفند که کاری نداره. فوقش چشمت را می بندی و بسم الله میگی و سرش را می بری. ولی وقتی به تو بگن که عزیز ترین کست را قربانی کن. آیا باز هم می توانی چشمت را ببندی؟ تازه اگر هم این فرمان را خدا به تو داده باشه. خدایی که هیچ وقت نمی تونی روی حرفش حرف بزنی. خدایی که فقط خوبی تو را می خواد. و می دونی که اون خوبی تو را می خواد و چیزی ازت می خواد که خیلی سخته. اون وقت چی؟ مگر ندیدی که سر شیطان بدبخت چه اومد.فقط به خاطر یک سرپیچی از امر خدا.یا همین بابابزرگ خودمون، حضرت آدم را می گم. حالا دیگر نوبت حضرت ابراهیم است که امتحان شود... اسماعیلت را قربانی کن... حضرت ابراهیم می تواند هر انسانی باشد... حتی خود شما... اما اسماعیل کیست؟ یا بهتره بگویم چیست؟ بگذارید خود استاد جوابمان را بدهد. پس لطفا سکوت را رعایت کنید و با آرامش سخنان استاد را بخوانید... همه اش را....

حرف حساب

...

آنگاه، به نیروی خدا برخاست، قربانی جوان خویش را – که آرام و خاموش، ایستاده بود- به قرنگاه برد، بر روی خاک خواباند، در زیر دست و پای چالاکش گرفت، گون اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، دسته ای از مویش را به مشت گرفت، اندکی به قفا خم کرد، شاهرگش بیرو زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانیش نهاد، فشرد؛

با فشاری غیظ آمیز، شتابی هول آور.

پیر مرد تمام تلاشش این است که هنوز به خود نیامده، چشم نگشوده، ندیده، در یک لحظة همه او، تمام شود، رها شود؛

اما...

آخ! این کارد! آزار می دهد؛ این چه شکنجة بی رحمی است! کارد را به خشم بر سنگ می کوبد!

همچون شیر مجروحی می غرد. به درد و خشم، بر خود می پیجد. می ترسد، از پدر بودن خویش بیمناک می شود. برق آسا بر می جهد و کارد را چنگ می زند بر سر قربانی اش، که همچنان رام و خاموش، نمی جنبد دوباره هجوم می آورد؛

که ناگهان؛

گوسفندی!

و پیامی که:

ای ابراهیم! خداوند از ذبح اسماعیل در گذشته است، این گوسفند را فرستاده است تا بجای او ذبح کنی، تو فرمان را انجام دادی!

الله اکبر!

یعنی که قربانی انسان برای خدا- که درگذشته، یک سنت رایج دینی بود و یک عبادت – ممنوع!

در ملت ابراهیم قربانی گوسفند، به جای قربانی انسان!

و از این معنی دار تر؛

یعنی که خدای ابراهیم، همچون خدایان دیگر، تشنه نیست، تشنة خون. این بندگان خدایند که گرسنه اند، گرسنة گوشت!

....

و اکنون، تو ای که به منی رسیده ای، ابراهیم وار، باید قربانی ات را آورده باشی، باید، از هم آغاز، اسماعیلت را برای ذبح در منی انتخاب کرده باشی!

اسماعیل توکیست؟ چیست؟

نیازی نیست که کسی بداند، باید خود بدانی و خدا؛

اسماعیل تو ممکن است فرزندت نباشد. تنها پسرت نباشد، زنت، شویت، شغلت، شهرتت، شوتت، قدرتت، موقعیتت، مقامت...

من نمی دانم، هر چه در چشم تو، جای اسماعیل را در چشم ابراهیم دارد؛

هر جه تو را، در انجام مسئولیت، در کار برای حقیقت، سد شده است، بند آزادیت شده است، پیوند لذتی شده است که تو را به ماندن با خویش می خواند، همچون غل جامعه به زمین استوارت بسته است نمی گذاردت بروی، همان که با ابلیس همداستان می شود تا نگهش داری. همان که گوشت را، در برابر پیام حق، کر می کند و فهمت را تار و دلت را چرکین، همان که برایت عصیان ر برابر فرمان ایمان و فرار از زیر بار مسئولیت سنگین و دشوار را توجیه می کند، هر چه و هر که تو را نگه می دارد، تا نگهش داری...! این ها، نشانی های اسماعیل است، تو خود او را در زندگیت بجوی و بردار و اکنون که آهنگ خدا کرده ای، در منی ذبح کن!

گوسفند را از هم آغاز تو خود انتخاب مکن، بگذار خدا انتخاب نماید، و آن را، به جای ذبح اسماعیلت، به تو ارزانی کند:

این چنین است که ذبح گوسفند را ، به عنوان قربانی، از تو می پذیرد؛ ذبح گوسفند، به جای اسماعیل، قربانی است، ذبح گوسفند به عنوان گوسفند، قصابی!

حرف آخر

پس شما هم در این یلدای قربانی ، قربانی کنید اسماعیلتان را...

شب یلدا و عید قربان ، این روز ملی-معنوی بر شما مبارک....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/٩/۳٠ - مهرداد صدوقی

بستگی داره تو دست کی باشه

حرف اول

رفته رفته ماه مبارک رمضان رو به اتمام می رسه . ماه رمضان هم برای خودش سنتی داره ها. سحر از خواب ناز و شیرین بیدار بشو و سحری بخور. بعد نماز صبح را بخوان و بگیر بخواب. تا افطار هم هیچ چیزی نخور. بعدش هم سفره زیبای افطار. ربنای استاد شجریان و اذان با صدای استاد موذن زاده اردبیلی. با یک دانه خرما و چای روزه ات را افطار کن. قبول باشه. اگر چه این روزها به خاطر کلاس زبان نمی توانم افطار را در کنار خانواده باشم ، و باید تنها در خیابان با یک چای صلواتی و دو تا خرما افطار کنم. ولی خوب این هم برای خودش عالمی دارد.

 

حرف دوم

نمی دانم که سواد انگلیسی شما در چه حد است. ولی اگر هم زیاد نیست هیچ اشکالی نداره. میتوانید با یک ثبت نام ساده در کلاس زبان آنرا ارتقا ببخشید. به هر حال اگر هم وقت برای این کارها ندارید ، حتما یک لغتنامه انگلیسی-فارسی در خانه تان پیدا می شود، بنابراین از شما در خواست می کنم که هر چه سریعتر آنرا بیاورید و در کنار دستتان بگذارید. حرف حساب این دفعه را اختصاص دادم به متنی که بی ربط با ماه رمضان نیست. امیدوارم که از پس خواندش بر بیایید. البته تعدادی از سایت ها و وبلاگها ترجمه فارسی اش را نوشته اند ولی خوب از آنجایی که آنها دارای اشکالات فراوانی بود براین شدم تا عین متن انگلیسی را برایتان بیاورم و زحمت ترجمه اش را به گردن خودتان بیاندازم. دیگه غلط و درستش هم پای خودتان.به هر حال امید وارم که پیام این مطلب را دریابید و بهش عمل کنید.

 

حرف حساب

WHO'S HANDS?

 

A basketball in my hands is worth about $19.

A basketball in Michael Jordan's hands is worth about $33 million.

It depends whose hands it's in.

 

A baseball in my hands is worth about $6.

A baseball in Mark McGuire's hands is worth $19 million.

It depends whose hands it's in.

 

A tennis racket is useless in my hands.

A tennis racket in Pete Sampras' hands is a Wimbledon Championship.

It depends whose hands it's in.

 

A rod in my hands will keep away a wild animal.

A rod in Moses' hands will part the mighty sea.

It depends whose hands it's in.

 

A sling shot in my hands is a kid's toy.

A sling shot in David's hand is a mighty weapon.

It depends whose hands it's in.

 

Two fish and 5 loaves of bread in my hands is a couple of fish sandwiches.

Two fish and 5 loaves of bread in God's hands will feed thousands.

It depends whose hands it's in.

 

Nails in my hands might produce a birdhouse.

Nails in Jesus Christ's hands will produce salvation for the entire world.

It depends whose hands it's in.

 

As you see now it depends whose hands it's in.

So put your concerns, your worries, your fears,

Your hopes, your dreams, your families and

Your relationships in God's hands because

It depends whose hands it's in.

 

This message is now in YOUR hands.
What will YOU do with it?

It Depends on WHOSE Hands it's in !!!

LOVE NEVER FAILS!!!

 

 

With best wishes, Mehrdad Sadoughi

www.mehrsad.persianblog.ir

 

حرف آخر 

بله بستگی داره تو دست کی باشه. یا به قول خود خدا که تو قرآن آورده "ید الله فوق ایدیهم"  پس بگذارید دست خودش.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/٧/٦ - مهرداد صدوقی

ماه رمضان

حرف اول

امشب اولین شب ماه رمضان است. سفر از امروز سحر آغاز شد. امیدوارم که سفر خوبی در پیش داشته باشیم. مگه میشه که سفرمون بد باشه. چون توی این کشتی خدا ناخدا است. یا بهتره بگویم ناخدا خداست. پس چه غم از طوفان.

همین شب اولی احساس می کنم که تمامی غبارهایی که مدتها روی قلبم زنگار بسته شده بود پاک شد و قلبم صاف شد. به به چه صفایی داره. خدا به شما هم همچین احساس قشنگی را هدیه بدهد.

 

حرف دوم

حرف حساب این دفعه یک کمی خودمونی. چون می خواهم در مورد خدا مطلب بنویسم. مگه از خدا خودمونی تر هم وجود داره . پس لطفا مرا ببخشید که از واژه های خاصی استفاده کردم.

 

حرف حساب

به قول شیخ اجل سعدی علیه الرحمه. هر گاه یکی از بندگان پریشان روزگار دست انابت بامید اجابت بدرگاه حق جل و علا بردادر ایزد تعالی در او نظر نکند. بازش بخواند باز اعراض کند دیگر بارش بتضرع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی و فرماید – یا ملائکتی قد استحییت من عبدی ولیس له غیری فقد غفرت له- دعوتش اجابت کردم و امیدش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

 

بابا دمش گرم. عجب خدایی داریم ما. البته این ترجمه بیت سعدی بود که در ذیل می آرم.

 

کرم بین و لطف خداوندگار......گنه بنده کرده است و اوست شرمسار

 

یاد این تشبیه دکتر علی شریعتی افتادم که می گه. انسان سرش تو آسمونه و پاهاش تو لجن. یعنی انسان هم می تونه تو عرش باشه و هم می تونه رو فرش باشه.

انسان، یعنی این کالبد خاکی، که یک روح سرگردون را توش زندانی کردند. عجب موجود عجیبیه. تو یک لحظه می تونه خدا باشه و تو لحظه دیگه می تونه حتی از جمادات هم پست تر باشه. حتی خدا هم همچین قابلیتی را نداره. حتما یاد کارتون بارباپاپا افتادی.آره به همین سادگی. بارباپاپا عوض میشه.

اول یک انسان گناه کاره. بعدش میشه اون انسان پریشان حال. بعدش دست انابت به امید اجابت به درگاه خدا دراز می کنه.البته به این راحتی هم نیست چون خدا اول نمی پذیره حتما خیلی پروندش سیاهه. ولی خوب یارو گریه و زاری می کنه. مثل وقتی که بچه ها یک چیزی را می خوان و مامانشون براشون نمی خره. به همین سادگی. خدا هم که خیلی خیلی مهربونه اونو می بخشه. چون این خدای مهربون نمی تونه ببینه که بندش اینقدر زاری می کنه.قربونت برم خدا جون.

خدا به انسان این اختیار را داده که هرکاری که دلش می خواد یا به قول خودمون هر کاری که عشقش می کشه بکنه. حالا این جا را داشته باش. همون خدایی که این اختیار را به ما آدم ها داده. می گه اگه یک وقت خطا رفتی هیچ اشکالی نداره. راه من به روی تو بازه. بیا و توبه کن تا من هم برنامه خدایی را که در بدو خلقتت رو هاردت نصب کردم ، را دوباره فعالش کنم و تو بشی گوشه ای از وجود من.

 

 ای ولله.

 

بابا کرمتو عشق است اوستا کریم.

 

آدما خیال می کنند وقتی که گناه می کنند خدا با اونها نیست. زکی. بابا به پاکی وجود خودش خدا همیشه با آدمه. مگه خودش نگفته که "من از رگ گردن به شما نزدیک ترم"؟ خوب دیگه. پس خدا هیچ وقت انسان را تنها نمی زاره. یا به قول رند شیراز حافظ شیرین سخن:

 

بی دلی در همه احوال خدا با او بود ........ او نمی دیدش و ازدور خدایا می کرد.

 

خدا خیلی بزرگ تر از این حرف هاست که انسانها با گناه کردن از اون دور بشن.یعنی به عبارتی اون از انسان ها دور بشه. بازم دمش گرم.

پس همین الان برید در خونشو بزنید.خدا مثل ما آدمها نیست که تو آیفون تصویریش ما را ببینه و نشناسه بعدش درب را باز نکنه. اصلا نگاه نمی کنه ببینه کیه. زودی درب را باز میکنه میگه بفرمایید.تازه آنقدر مهربونه. میدونید چرا؟ ما آدمها اگه از یکی خوشمون نیاد. یا یکی یک بار به ما نارو زده باشه، یا زیرقولش زده باشه اصلا تو خونمون راهش نمیدیم. ولی اوستا کریم میگه:

 

صد بار اگر توبه شکستی باز آی

 

خوب پس برید دیگه.همین الان.

باربا پاپا عوض میشه

 

حرف آخر 

از الان بگم دم افطار پر خوری نکنيد.صفای اين سفره افطار را عشق است.

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/٦/٢٢ - مهرداد صدوقی

چوب کبریت ها

حرف اول

پنجم شهریور ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی.ساعت نه شب. بیمارستان شاهرخ. خیابان نادری تهران. کودکی به دنیا آمد. پدرش نام مهرداد را برای او برگزید. او اولین فرزند خانواده بود. همچنین اولین نوه خانواده پدری و اولین نوه خانواده مادری. حتی برای مادر بزرگ پیر مادرش که او را خان جون صدا می کردند، هم به عنوان اولین نتیجه دیده به جهان گشود. آن پسر کوچک حالا دیگه بیست وهشت سالش شده و داره این وبلاگ را به روز می کنه.

تولدش مبارک ..... مگه نه؟

حرف حساب

دنیای عجیب چوب کبریتها

فقط فکر کن که مدتها در جعبه ای زندانی باشی ، تازه وقتی از زندان آزاد می شوی باید بسوزی و آتش بگیری و تمام بشوی! فقط فکر کن سرت را روی سمباده زبر محکم بکشند، بدون هیچ ترحمی آنقدر این کار را تکرار کنند تا آتش بگیری!

فقط فکر کن میان جمعی باشی که سرنوشت یکسان دارند. فقط فکر کن اگر حتی بشکنی بازهم باید بسوزی. با این حال به این فکر کن هیچ کس مثل تو نور و گرما را حس نمی کند. نه در روشنای سرت، بلکه در برق چشمان کودکی که به شمع های جشن تولد خود چشم دوخته است.

شاید دنیای کوچیک من و تو هم مثل دنیای کوچیک چوب کبریت ها باشد. ولی حتی توی دنیای کوچیک چوب کبریتها هم لحظه زیبایی وجود دارد که هیچ قشنگی جای آن را پر نمی کند.

عکس از وبلاگ خواهران غریب

حرف آخر

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/٦/۱٥ - مهرداد صدوقی

به بهانه عید مبعث و گرامی داشت استاد نیکی

حرف اول

 

امشب به یاد کلاسهای گرم و صمیمی استاد نیکی افتادم. بنا براین برای تجدید خاطره این مطلب را تنظیم کردم.

 

حرف دوم

 

سخنان زیر در تاریخ ۲۳/۹/۱۳۴۸ توسط دکتر علی شریعتی به مناسبت افتتاح انجمن کتاب دانشجویان ایراد گردیده است.دیدم این سخنان تامل برانگیز رابطه خوبی با عید مبعث دارد بنابراین امروز که سالگرد عید بزرگ مبعث است یاد آوری این سخنان در این وبلاگ که به نام سوتک دکتر علی شریعتی مزین است خالی از لطف نیست. لطفا تمامش را بخوانید.  

 

سخن گفتن در بارۀ کتاب دلیل آوردن برای آفتاب است، و بخصوص در چنین جمعی که جمع کتاب است، فکر می کنم سخن زائدی باشد. جمعی که اساس کارش بر کتاب است و جمعی که وابسته به یک تمدن است، وجمعی که نمایندۀ یک تاریخ است که دو تمدن جهانی بزرگ داشته: تمدن اسلام و تمدن ایران باستان. و می دانیم که تمدن و فرهنگ مبتنی بر کتاب است. و همچنین جامعه ای است وابسته به مذهبی که مذهبش بر کتاب استوار است و تنها مذهبی است که معجزه اش «کتاب» است و نام کتابش «خواندنی» است و نخستین پیغامش « بخوان» و سپس بزرگترین ستایش خدایش در صفت کسی است که « با قلم تعلیم می دهد» و چه تناسب خوبی که پیش از سخنرانی سورۀ اقرا خوانده شد به دو مناسبت: نخست آنکه سوره اقرا نخستین پیغامی است که پیامبر اسلام دریافت کرده و نخستین آیه کتاب او است و آغاز مذهب او. و بنابراین با آغاز کار انجمن کتاب متناسب است. و تناسب دوم که زیباتر است این است که این پیغام اگر چه در یک جامعۀ بدوی و در آغاز مخاطب واقعی این پیغام مردمی بودند که جز شمشیر و شتر چیزی نمی شناختند، نخستین کلمه اش « بخوان» است و سپس اولین ستایشی که از خدای این مذهب می شود «ربک الاکرم» است، پروردگارت گرامی تر است. چرا گرامی تر است؟ که « الذی علم بالقلم» زیرا که پروردگارت کسی است که بوسیله قلم تعلیم می دهد، چه چیز را تعلیم می دهد؟ آنچه را انسان نمی داند. بنابر این آغاز با خواند است، تقدس به قلم است و هم چنین بزرگترین صفت خداوند آن مذهب تعلیم دادن او به وسیله قلم است و چقدر تناسب خوبی با این انجمن...

 

حرف حساب

 

نمی دانم چه بود. ولی مطمئنم هر چه که بود، اتفاق نبود. چیزی مثل یک آهنربا بود. جذبه ای که مرا به یکی از فرعی های خیابان ولیعصر می کشاند. کوچه ای که خانه زیبا و درویشی استاد را همچون دُری در دل صدف در خود جای داده بود. کلاس استاد روزهای چهار شنبه راس ساعت هفت ونیم شب برگزار می شد. نوای زیبای موسیقی سنتی. مقدمه زیبایی بود برای شروع درس شیرین مثنوی. یا بهتره بگویم درس زندگی. چه زیبا بود شناور شدن در دنیای موسیقی و شعر. پایان موسیقی آغاز گر کلاس درس استاد بود. استاد همیشه کلامش را با این دعا آغاز می کرد" رب اشرح لی صدری، و یسر لی امری، و حلل عقدتا من لسانی ، یفقهو قولی" و سپس غزلی از مولانا جلال الدین محمد رومی. هر جلسه یک موضوع جدید از دنیای پیرامون ما سرفصل درس ما بود، که استاد با آرامش و شیوایی تمام برای ما نقل می کرد. ساعتی که از کلاس می گذشت. استاد ما را به صرف چای و شیرینی دعوت می کرد. هیچ چیز قابل قیاس نبود با نوشیدن دیشلمه های لبریز و لب سوز و لب دوز خانم هاشمی. همسر محترم استاد. که خود ایشان نیز در گرداندن کلاس استاد را یاری می کردند. اشعار مولانا که مرتبط بود با موضوع بحث به شیوایی هرچه تمام تر بر لبان استاد جاری می شد. و آیات قران نیز برای تضمین موضوع بحث زینت بخش محفل کوچک ما می شد. گاهی استاد پای را از بحث فراتر می گذاشت برایمان از علی می گفت. یا بهتره بگویم از دو علی. علی تنها در کوفه و علی تنها در تهران. علی شریعتی. شور اشتیاق استاد برای شناساندن چهره حقیقت در سیمای او کاملا نمایان بود.یادش بخیر هر چه بود به خوبی برگزار شد. خداوند حفظشان کند. هر جا که هستند.

 



حرف آخر


 

با کسب اجازه از استاد گرامی....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/٥/۱٩ - مهرداد صدوقی

سفرنامه عشق

بنام خداوند هستی بخش

کفشهایم کو

چه کسی بود صدا زد سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه ، و شاید همه ی مردم شهر .

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد

بوی هجرت می آید :

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواد کرد .

بایید امشب بروم

کفشهایم کو؟

و این بود آغاز سفر.....

 

 

 ........

دوست خوبم

مدتها بود که سوالی بس قدیمی ذهن خاکی مرا به خود مشغول کرده بود. سوالی که یافتن پاسخ مناسبی برای آن مستلزم اندیشه ای عمیق و تحقیقی طولانی بود. شعر معروف مولانا پیوسته در گوش من طنین افکن بود.و هر بار که آن را می خواندم حرارتم برای یافتن پاسخ مناسبی برای معمای وجودم بیشتر می شد.

من کیستم؟

سالها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا قافل از احوال دل خویشتنم

سفر ما در یک روز بهاری آغاز شد. بیست و یکم فروردین ماه هشتاد و شش. کشتی کوچک ما به دریای پر تلاطم معماهای بدون پاسخ افتاد.سفری چهار روزه که دو ماه پیش تو را نیز به خود مشغول کرده بود.

دوست خوبم

تو قبلا این سفر را رفته بودی و از هادیان کشتی برایم گفته بودی. تو برایم از کوروش گفته بودی، و من کوروش را فقط یک افسانه می پنداشتم. تو برایم از افسانه گفته بودی و من افسانه را افسانه می پنداشتم. نام خوش نغمه  بارها و بارها از زبان تو جاری شده بود، و من با شنیدن نام نغمه تنها ترانه ای در فضا به یادم می آمد که خیلی زود از خاطرم پاک می شود. تو برایم از علی گفته بودی و من با دیدن علی ابتدا مردی بلند قد در نظرم آمد . قافل از اینکه علی خالق آن دور طلایی است. تو به من گفته بودی  که تا چه اندازه علی اکبر را دوست می داری، و من به جایگاه علی اکبر قبطه خوردم، قافل از اینکه علی اکبر پنجره ای بود رو به سوی مهربانی و عطوفت.به خاطر می آوری آن زمانی که از بزرگی شهرام برایم می گفتی؟ من شهرام را دیدم، تنها چیزی که در نگاه اول دستگیرم شد. مردی قد بلند با موهایی جوگندمی بود. غافل از اینکه دلی دارد به اندازه تمام اقیانوس ها. کمال پسر سبزه و نمکین موسسه ، پسری بود که فقط و فقط نامش می تواند بیانگر صفاتش باشد.گردیز و پوریا و مینا و فرنوش و سیامک و فرشته و دیگر حامیان زیور گفتار تو بودند، و من چه ساده انگار بودم. می پنداشتم که حامی چگونه می تواند حمایت کند اگر پولی دریافت نکند؟ و اکنون می فهمم که حامی عشق می گیرد و عشق می دهد.فقط کافی بود که دستت را مشت کنی تا در نهایت سکوت و احترام لیوانی پر زآب برایت بیاورد. آبی گوارا و دلنشین.

دوست مهربانم

دومین شب سفر. افسانه ما را راه برد. راه رفتنی که بیانگر تمام احساسات و گذشته ما می شد. ما راه می رفتیم و به راه رفتن هایمان می خندیدیم. و نمی دانستیم که در پس این راه رفتن ها چه سرگذشت ها خوابیده است. راستی تو در بازی راه رفتن چند بار هو شدی؟ آیا هنگام راه رفتن پای تو هم خم شد؟ با پای راست قدم برداشتی یا پای چپ؟

دوست عزیزم

بازی بیلیارد همیشه، بازی مورد علاقه من بوده است. اما هیچ گاه به این مساله فکر نکرده بودم که توپها برای افتادن داخل چاله ها چندین بار با دیگر توپها برخورد می کنند.به راستی آن زمان که در میز بیلیارد به تو تنه می زدند و تنه می زدی؟ به چه کسی فکر می کردی؟ به من فکر می کردی؟ پدرت؟ مادرت؟ برادرت؟ و چه زیبا بود لحظه ای که همه با هم دست هم را گرفتیم؟ همه با هم یکپارچه شدیم.و آرام و ملایم در کنار یکدیگر نشستیم. و از تنه هایی که زدیم و خوردیم برای هم گفتیم. عباس ، مرد رشید کشتی ما از برادرش گفت و گریست. محسن از مادرش گفت و چشم هایمان را پر از اشک کرد. راستی تو آن لحظه چه می کردی؟ و به که فکر می کردی؟

دوست مهربانم

چقدر خاطر انگیز بود  سفر به سرزمین کودکی و بازی با کودک درون. چه ناله ها کردیم. آیا تو هم پدر مادرت را بخشیدی؟ برایشان گل بردی؟ به خاطر داری که با چه صحنه ای مواجه شدی؟ گلی که سالهای سال از پدرت دریغ کرده بودی دیدی که آخرنسیب پیکر بی جان پدرت شد. و آغوش تو دیگر گرمی پیکر پاک مادرت را پذیرا نبود. آیا باز هم حاضر بودی که آنها را نبخشی؟

به خاطر داری آن دست هایی که دایره وار به هم گره خورده بودند.

الله و یا الله و یا الله

سالهای سال است که این صدا به گوش می رسد. سالهای سال است که این گردش حول محور واحد پروردگار در جریان است.

الله و یا الله و یا الله

تو پیوسته تسبیح می گفتی و من به تو نیشخند می زدم.بی خبر از اینکه سالهای سال است ، نه تنها تو، بلکه تمام موجودات، .....

......نه ! تمام کائنات در حال تسبیح بودند و من در خواب. با به قول شیخ سعدی:

دوش مرغ به صبح می نالید

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص را

مگر آواز من رسید بگوش

گفت باور نداشتم که ترا

بانگ مرغی چنین کند مدهوش

کفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوی و من خاموش

دوست خوبم

به خاطر می آوری آن لحظه که سوز آوازمان تا حریم فلک زبانه می کشید؟ ای وای از ناله های ساز مان، چه شررها که بر دل ساکنان فلک می ریخت.

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم

شرر ریزد بی امان به دل ساکنان فلک ناله سازم

گلاب خوش عطر محمدی. دستانی آشنا و گرم. و بوسه ای آرام بر پیشانی و صدایی بس آرام و خوشایند.که نوید بخش پایان سفر تو بود .به خاطر می آوری آن لحظه ای که چشم هایت را باز کردی؟ چه صحنه ای را دیدی؟

الله اکبر......

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

دوست گرامی ام

چه امتیازهایی که به انسان های پاک خداوند داده ایم و با خوشحالی از کنارشان عبور کرده ایم. چه انسانهایی را نادیده گرفته ایم و بی تفاوت از کنارشان گذشته ایم. یادت هست . آن لحظه ای که به دوستت، همکلاسی ات، به خواهرت،به برادرت به مادرت و به پدرت. پشت کردی. فقط به خاطر آنکه نمره یک را لایق آنها می دانستی. به خاطر می آوری آن لحظه ای که نگاهی عمیق در چشمان یار مقابلت انداختی. به چه می اندیشیدی؟ به معصومیت او؟ به یاد داری آن لحظه که فرمان " انجام"  داده شد. چه اتفاقی افتاد؟ عجب شکوهی داشت....

و عشق این پیوند دهنده انسان ها. این وصل کنند. خالق صلح و دوستی متولد شد.چه صفایی داشت آن زمانی که بی اراده طواف می کردیم خانه ای که خداوند متعال از ابتدای خلقتش پای در آن نهاده بود.سلام بر عشق و سلام بر خدای عاشقان..... زیارت قبول

دوست خوبم

به خاطر می آوری آن زمانی که از ته دل و با خلوص نیت با خدای آسمانها و زمین راز و نیاز می کردیم. صدایمان را می شنیدی؟ چه فریاد ها که من و دوستانم می زدیم و پروردگار را می طلبیدیم.و تو ما را می دیدی اما بی صدا و آرام.

و این بود بزرگترین پیام این سفر.

همیشه کسی هست که آرام و بی صدا. ناله هایمان را بشنود. حتی اگر گنه کار و پریشان روزگار باشیم. و آنگاه است که به گفته سعدی علیه الرحمة.

حق سبحانه و تعالی فرماید : دعوتش را اجابت کردم و جاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

کرم بین و لطف خداوندگار

گنه بنده کرده است و او شرمسار

بالاخره من هم پروانه شدم....                                                          

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/۱/٢٤ - مهرداد صدوقی

امشب در سر شوری دارم

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم

شرر ریزد بی امان به دل ساکنان فلک ناله سازم

دل شیدا حلقه را شکند تا برآید و راه سفر گیرد

مگر یک دم گرم و شعله فشان تا به بام جهان بال و پر گیرد

ای خدا

تو را دوست دارم. نه به خاطر اینکه بزرگی. فقط به خاطر اینکه صدای نفس باغچه را به گوش من رساندی.

بزرگا

تو را دوست دارم که امشب گلهای باغچه را مخاطبان من قرار دادی. و آب را پیام رسان من.

خداوند مهربان

تو را دوست دارم . نه به خاطر جلالت. فقط به خاطر اینکه گل شب بو را آفریدی.

خدای پاکیزه

تو را دوست دارم. فقط و فقط به خاطر نور. به خاطر عطر گلهای زیبایت. به خاطر انسانهای آگاهت.

خدای لطیف

تو را دوست دارم. فقط به خاطر اینکه آگاهم که هستم. آگاهم که بدن دارم. و آگاهم که راهنمایی مهربان چون تو را دارم.

حال عجیبی است. تجربه فوق العاده منحصر به فرد. از آن دسته تجربه ها که شاید دیگر هیچ گاه در زندگی رخ ندهد. به قول کوروش تخم مرغ ها امشب به دیوار خوردند. و جوجه ها از آن بیرون جستند.

دوست خوبم.دوست مهربانم.

از تو هم سپاسگزارم که دست مرا گرفتی و مرا هدایت کردی. از تو هم سپاس گزارم که دستت را به من دادی و به من اعتماد کردی. خدای مهربانم از تو هم سپاسگزارم که رشته ما انسانها و یا بهتر بگویم موجودات و یا کامل تر بگویم کائنات را در دست گرفتی و آنها را هدایت می کنی.

خدایا دوستت دارم

یا الله و یا الله و یا الله

برخیز و ببین. همه کائنات دست در دست هم نهاده اند. و همه حول یک محور می چرخند.

گوش کن. صدا را می شنوی؟ صدای خش خش گامهایشان نیست.

صدا. صدای زمزمه همیشگیشان است.

یا الله و یا الله و یا الله

آری همه در تسبیح گفتن.

یا الله و یا الله و یا الله

حالا که خدایی هست. حالا که همه ما دست در دست هم داریم. حالا که تمام ما انسان های اگاه. آگاهیم از اینکه هستیم. فارق از مدرک و پول و مقام. پس چرا به یکدیگر تنه بزنیم در حالی که می توانیم دست هم را بگیریم؟

بگیر دست مرا. دست مرا گرم بکن. من نیاز دارم به گرمای وجود تو. دوست خوب من.

و در آخر......... فقط یک چیز.......

فردا صبح زود باید بلند بشوم. الان هم یک عزیز منتظر تماس من است. باید به او بگویم که چقدر دوستش دارم. شب بخیر. تا فرداشب.

دوش دیدم که ملایک در می خانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/۱/٢۳ - مهرداد صدوقی