مهرداد

 

سفرنامه عشق

بنام خداوند هستی بخش

کفشهایم کو

چه کسی بود صدا زد سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه ، و شاید همه ی مردم شهر .

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد

بوی هجرت می آید :

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواد کرد .

بایید امشب بروم

کفشهایم کو؟

و این بود آغاز سفر.....

 

 

 ........

دوست خوبم

مدتها بود که سوالی بس قدیمی ذهن خاکی مرا به خود مشغول کرده بود. سوالی که یافتن پاسخ مناسبی برای آن مستلزم اندیشه ای عمیق و تحقیقی طولانی بود. شعر معروف مولانا پیوسته در گوش من طنین افکن بود.و هر بار که آن را می خواندم حرارتم برای یافتن پاسخ مناسبی برای معمای وجودم بیشتر می شد.

من کیستم؟

سالها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا قافل از احوال دل خویشتنم

سفر ما در یک روز بهاری آغاز شد. بیست و یکم فروردین ماه هشتاد و شش. کشتی کوچک ما به دریای پر تلاطم معماهای بدون پاسخ افتاد.سفری چهار روزه که دو ماه پیش تو را نیز به خود مشغول کرده بود.

دوست خوبم

تو قبلا این سفر را رفته بودی و از هادیان کشتی برایم گفته بودی. تو برایم از کوروش گفته بودی، و من کوروش را فقط یک افسانه می پنداشتم. تو برایم از افسانه گفته بودی و من افسانه را افسانه می پنداشتم. نام خوش نغمه  بارها و بارها از زبان تو جاری شده بود، و من با شنیدن نام نغمه تنها ترانه ای در فضا به یادم می آمد که خیلی زود از خاطرم پاک می شود. تو برایم از علی گفته بودی و من با دیدن علی ابتدا مردی بلند قد در نظرم آمد . قافل از اینکه علی خالق آن دور طلایی است. تو به من گفته بودی  که تا چه اندازه علی اکبر را دوست می داری، و من به جایگاه علی اکبر قبطه خوردم، قافل از اینکه علی اکبر پنجره ای بود رو به سوی مهربانی و عطوفت.به خاطر می آوری آن زمانی که از بزرگی شهرام برایم می گفتی؟ من شهرام را دیدم، تنها چیزی که در نگاه اول دستگیرم شد. مردی قد بلند با موهایی جوگندمی بود. غافل از اینکه دلی دارد به اندازه تمام اقیانوس ها. کمال پسر سبزه و نمکین موسسه ، پسری بود که فقط و فقط نامش می تواند بیانگر صفاتش باشد.گردیز و پوریا و مینا و فرنوش و سیامک و فرشته و دیگر حامیان زیور گفتار تو بودند، و من چه ساده انگار بودم. می پنداشتم که حامی چگونه می تواند حمایت کند اگر پولی دریافت نکند؟ و اکنون می فهمم که حامی عشق می گیرد و عشق می دهد.فقط کافی بود که دستت را مشت کنی تا در نهایت سکوت و احترام لیوانی پر زآب برایت بیاورد. آبی گوارا و دلنشین.

دوست مهربانم

دومین شب سفر. افسانه ما را راه برد. راه رفتنی که بیانگر تمام احساسات و گذشته ما می شد. ما راه می رفتیم و به راه رفتن هایمان می خندیدیم. و نمی دانستیم که در پس این راه رفتن ها چه سرگذشت ها خوابیده است. راستی تو در بازی راه رفتن چند بار هو شدی؟ آیا هنگام راه رفتن پای تو هم خم شد؟ با پای راست قدم برداشتی یا پای چپ؟

دوست عزیزم

بازی بیلیارد همیشه، بازی مورد علاقه من بوده است. اما هیچ گاه به این مساله فکر نکرده بودم که توپها برای افتادن داخل چاله ها چندین بار با دیگر توپها برخورد می کنند.به راستی آن زمان که در میز بیلیارد به تو تنه می زدند و تنه می زدی؟ به چه کسی فکر می کردی؟ به من فکر می کردی؟ پدرت؟ مادرت؟ برادرت؟ و چه زیبا بود لحظه ای که همه با هم دست هم را گرفتیم؟ همه با هم یکپارچه شدیم.و آرام و ملایم در کنار یکدیگر نشستیم. و از تنه هایی که زدیم و خوردیم برای هم گفتیم. عباس ، مرد رشید کشتی ما از برادرش گفت و گریست. محسن از مادرش گفت و چشم هایمان را پر از اشک کرد. راستی تو آن لحظه چه می کردی؟ و به که فکر می کردی؟

دوست مهربانم

چقدر خاطر انگیز بود  سفر به سرزمین کودکی و بازی با کودک درون. چه ناله ها کردیم. آیا تو هم پدر مادرت را بخشیدی؟ برایشان گل بردی؟ به خاطر داری که با چه صحنه ای مواجه شدی؟ گلی که سالهای سال از پدرت دریغ کرده بودی دیدی که آخرنسیب پیکر بی جان پدرت شد. و آغوش تو دیگر گرمی پیکر پاک مادرت را پذیرا نبود. آیا باز هم حاضر بودی که آنها را نبخشی؟

به خاطر داری آن دست هایی که دایره وار به هم گره خورده بودند.

الله و یا الله و یا الله

سالهای سال است که این صدا به گوش می رسد. سالهای سال است که این گردش حول محور واحد پروردگار در جریان است.

الله و یا الله و یا الله

تو پیوسته تسبیح می گفتی و من به تو نیشخند می زدم.بی خبر از اینکه سالهای سال است ، نه تنها تو، بلکه تمام موجودات، .....

......نه ! تمام کائنات در حال تسبیح بودند و من در خواب. با به قول شیخ سعدی:

دوش مرغ به صبح می نالید

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکی از دوستان مخلص را

مگر آواز من رسید بگوش

گفت باور نداشتم که ترا

بانگ مرغی چنین کند مدهوش

کفتم این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوی و من خاموش

دوست خوبم

به خاطر می آوری آن لحظه که سوز آوازمان تا حریم فلک زبانه می کشید؟ ای وای از ناله های ساز مان، چه شررها که بر دل ساکنان فلک می ریخت.

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم

شرر ریزد بی امان به دل ساکنان فلک ناله سازم

گلاب خوش عطر محمدی. دستانی آشنا و گرم. و بوسه ای آرام بر پیشانی و صدایی بس آرام و خوشایند.که نوید بخش پایان سفر تو بود .به خاطر می آوری آن لحظه ای که چشم هایت را باز کردی؟ چه صحنه ای را دیدی؟

الله اکبر......

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

دوست گرامی ام

چه امتیازهایی که به انسان های پاک خداوند داده ایم و با خوشحالی از کنارشان عبور کرده ایم. چه انسانهایی را نادیده گرفته ایم و بی تفاوت از کنارشان گذشته ایم. یادت هست . آن لحظه ای که به دوستت، همکلاسی ات، به خواهرت،به برادرت به مادرت و به پدرت. پشت کردی. فقط به خاطر آنکه نمره یک را لایق آنها می دانستی. به خاطر می آوری آن لحظه ای که نگاهی عمیق در چشمان یار مقابلت انداختی. به چه می اندیشیدی؟ به معصومیت او؟ به یاد داری آن لحظه که فرمان " انجام"  داده شد. چه اتفاقی افتاد؟ عجب شکوهی داشت....

و عشق این پیوند دهنده انسان ها. این وصل کنند. خالق صلح و دوستی متولد شد.چه صفایی داشت آن زمانی که بی اراده طواف می کردیم خانه ای که خداوند متعال از ابتدای خلقتش پای در آن نهاده بود.سلام بر عشق و سلام بر خدای عاشقان..... زیارت قبول

دوست خوبم

به خاطر می آوری آن زمانی که از ته دل و با خلوص نیت با خدای آسمانها و زمین راز و نیاز می کردیم. صدایمان را می شنیدی؟ چه فریاد ها که من و دوستانم می زدیم و پروردگار را می طلبیدیم.و تو ما را می دیدی اما بی صدا و آرام.

و این بود بزرگترین پیام این سفر.

همیشه کسی هست که آرام و بی صدا. ناله هایمان را بشنود. حتی اگر گنه کار و پریشان روزگار باشیم. و آنگاه است که به گفته سعدی علیه الرحمة.

حق سبحانه و تعالی فرماید : دعوتش را اجابت کردم و جاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

کرم بین و لطف خداوندگار

گنه بنده کرده است و او شرمسار

بالاخره من هم پروانه شدم....                                                          

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦ - مهرداد یا همون سوتـــــــــــــک!

امشب در سر شوری دارم

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم

شرر ریزد بی امان به دل ساکنان فلک ناله سازم

دل شیدا حلقه را شکند تا برآید و راه سفر گیرد

مگر یک دم گرم و شعله فشان تا به بام جهان بال و پر گیرد

ای خدا

تو را دوست دارم. نه به خاطر اینکه بزرگی. فقط به خاطر اینکه صدای نفس باغچه را به گوش من رساندی.

بزرگا

تو را دوست دارم که امشب گلهای باغچه را مخاطبان من قرار دادی. و آب را پیام رسان من.

خداوند مهربان

تو را دوست دارم . نه به خاطر جلالت. فقط به خاطر اینکه گل شب بو را آفریدی.

خدای پاکیزه

تو را دوست دارم. فقط و فقط به خاطر نور. به خاطر عطر گلهای زیبایت. به خاطر انسانهای آگاهت.

خدای لطیف

تو را دوست دارم. فقط به خاطر اینکه آگاهم که هستم. آگاهم که بدن دارم. و آگاهم که راهنمایی مهربان چون تو را دارم.

حال عجیبی است. تجربه فوق العاده منحصر به فرد. از آن دسته تجربه ها که شاید دیگر هیچ گاه در زندگی رخ ندهد. به قول کوروش تخم مرغ ها امشب به دیوار خوردند. و جوجه ها از آن بیرون جستند.

دوست خوبم.دوست مهربانم.

از تو هم سپاسگزارم که دست مرا گرفتی و مرا هدایت کردی. از تو هم سپاس گزارم که دستت را به من دادی و به من اعتماد کردی. خدای مهربانم از تو هم سپاسگزارم که رشته ما انسانها و یا بهتر بگویم موجودات و یا کامل تر بگویم کائنات را در دست گرفتی و آنها را هدایت می کنی.

خدایا دوستت دارم

یا الله و یا الله و یا الله

برخیز و ببین. همه کائنات دست در دست هم نهاده اند. و همه حول یک محور می چرخند.

گوش کن. صدا را می شنوی؟ صدای خش خش گامهایشان نیست.

صدا. صدای زمزمه همیشگیشان است.

یا الله و یا الله و یا الله

آری همه در تسبیح گفتن.

یا الله و یا الله و یا الله

حالا که خدایی هست. حالا که همه ما دست در دست هم داریم. حالا که تمام ما انسان های اگاه. آگاهیم از اینکه هستیم. فارق از مدرک و پول و مقام. پس چرا به یکدیگر تنه بزنیم در حالی که می توانیم دست هم را بگیریم؟

بگیر دست مرا. دست مرا گرم بکن. من نیاز دارم به گرمای وجود تو. دوست خوب من.

و در آخر......... فقط یک چیز.......

فردا صبح زود باید بلند بشوم. الان هم یک عزیز منتظر تماس من است. باید به او بگویم که چقدر دوستش دارم. شب بخیر. تا فرداشب.

دوش دیدم که ملایک در می خانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦ - مهرداد یا همون سوتـــــــــــــک!

کاپيتان بروی عرشه

کوروش و افسانه آمدند

اول افسانه آمد. صدای گیرا و رسای وی همه را تحت تاثیر قرار داده بود. همه محو تماشای حرکات افسانه. افسانه راه می رفت. و سخن می گفت. افسانه از آغاز راه گفت. افسانه از خطرهای سفر گفت. و علی گریه کرد. علی پسری که در نگاه اول شیطان به نظر می رسید گریست. افسانه داستان دو راهب را برایمان گفت و سپس داستان مورچه ها. وای از مورچه هایی که در آتش سوختند. و فرار نکردند.

کوروش آمد

انرژیک و خندان. کوروش سلام کرد. همه پاسخ گفتند. کوروش بازهم سلام کرد. باز هم بچه ها پاسخ گفتند. باز هم کوروش سلام کرد. و بچه ها باز هم خندیدند.همه کنجکاوانه به کوروش می نگریستند. کوروش خندید . از ته دل . ما هم خندیدیم. کوروش سخنش را آغاز کرد. تو کیستی؟ من کیستم؟ و ما فهمیدیم که کیستیم. البته نه به راحتی. کوروش ما را بازی داد. تا ما فهمیدیم که کیستیم. و  صلح را شناختیم. دوستی را حس کردیم. و به جنگ و دشمنی خندیدیم.

علی اکبر آمد

علی اکبر ما را ورزش داد.به همراه ترانه های آشنا که گویا زمانی آنها را شنیده بودیم. ترانه هایی که از سرشت ما نشات می گرفت. ترانه هایی که در اتاقکهای تار عنکبوت گرفته درون ما زمانی طنین افکن شده بود.و ما ورزش کردیم.ورزشی بس با نشاط و فرح بخش.

باز هم کوروش

کوروش بحثهایش را پی گرفت. و ما را همانند کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته است. پابه پا برد. کوروش ما را برد و برد و برد. و نهایتا افسانه ما را وارد زندگی کرد. ما راه رفتیم و زندگی کردیم. یکی همراه با ترس هایش. یکی همراه گذشته تلخش. یکی همراه با دغدغه آینده اش.

حرف آخر

فردا ساعت ۷ قرار گذاشتیم. همه روی عرشه.

      بادبانها را بکشید. باد شرطه در راه است

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦ - مهرداد یا همون سوتـــــــــــــک!

سفر

بنام خداوند هستی بخش

حرف اول

بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

حرف حساب

بالاخره سفر من هم آغاز شد. امروز بیستم فروردین ماه یک هزار و سیصدو هشتادو شش. روزی است که فریبا گفت باید به خاطر بسپاریم. من هم این روز را ثبت می کنم.

امروز کشتی ما به آب انداخته شد. و ما برای سفر شهری که در پشت دریاهاست هم گام با کشتی رهسپار شدیم.

پس از فریبا نغمه سخن گفت. نغمه دختری که این سفر را ماه ها قبل شروع کرده بود. دختری که الا رقم مقابله هایش با جریان آب. بالاخره خود را به جریان آب سپرده بود. او هستی را برای ما تعریف کرد. و چه زیبا گفت. هستی یعنی بودن.هستی یعنی انرژی.هر چیز برای بودن نیاز به انرژی دارد پس هست. نغمه داستان دختر نارنج و ترنج را برای ما تعریف کرد. نغمه از پسری گفت که در خانه ای گرفتار ظلمت است.نور در آن خانه نیست. و حالا پیامبری از روشنایی آمده تا او را برهاند. و به نور ببرد. نغمه بازی را به ما آموخت

علی مرد قد بلند و لاغری بود که سکان کشتی را پس از نغمه در دست گرفت. علی قانون بازی را برای ما متذکر شد. علی داستان حسن کجل را برای ما گفت. و گفت که سیب ها طمع حسن را بر انگیخت و او به کوچه رفت. علی بازی را آغاز کرد.

حرف آخر

علی به ما مشق داد. همه را انجام دادم. دوش هم گرفتم.الان هم باید بخوابم.بعد از دوره سعی میکنم تمام خاطراتم را بصورتی کلیدی که فقط اعضا دو ره متوجه بشوند خواهم نوشت. فردا ساعت ۷ باید موسسه باشم. الان هم باید بخوابم.

شب بخیر......

.................................راستی بادبان ها را بکشید. امشب هوا طوفانی است.به خدا .

الان دارد بارون می آید. رحمت........................

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦ - مهرداد یا همون سوتـــــــــــــک!