مهرداد

 

چوب کبریت ها

حرف اول

پنجم شهریور ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی.ساعت نه شب. بیمارستان شاهرخ. خیابان نادری تهران. کودکی به دنیا آمد. پدرش نام مهرداد را برای او برگزید. او اولین فرزند خانواده بود. همچنین اولین نوه خانواده پدری و اولین نوه خانواده مادری. حتی برای مادر بزرگ پیر مادرش که او را خان جون صدا می کردند، هم به عنوان اولین نتیجه دیده به جهان گشود. آن پسر کوچک حالا دیگه بیست وهشت سالش شده و داره این وبلاگ را به روز می کنه.

تولدش مبارک ..... مگه نه؟

حرف حساب

دنیای عجیب چوب کبریتها

فقط فکر کن که مدتها در جعبه ای زندانی باشی ، تازه وقتی از زندان آزاد می شوی باید بسوزی و آتش بگیری و تمام بشوی! فقط فکر کن سرت را روی سمباده زبر محکم بکشند، بدون هیچ ترحمی آنقدر این کار را تکرار کنند تا آتش بگیری!

فقط فکر کن میان جمعی باشی که سرنوشت یکسان دارند. فقط فکر کن اگر حتی بشکنی بازهم باید بسوزی. با این حال به این فکر کن هیچ کس مثل تو نور و گرما را حس نمی کند. نه در روشنای سرت، بلکه در برق چشمان کودکی که به شمع های جشن تولد خود چشم دوخته است.

شاید دنیای کوچیک من و تو هم مثل دنیای کوچیک چوب کبریت ها باشد. ولی حتی توی دنیای کوچیک چوب کبریتها هم لحظه زیبایی وجود دارد که هیچ قشنگی جای آن را پر نمی کند.

عکس از وبلاگ خواهران غریب

حرف آخر

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        جمعه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٦ - مهرداد یا همون سوتـــــــــــــک!