مهرداد

 

سفر

بنام خداوند هستی بخش

حرف اول

بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون

حرف حساب

بالاخره سفر من هم آغاز شد. امروز بیستم فروردین ماه یک هزار و سیصدو هشتادو شش. روزی است که فریبا گفت باید به خاطر بسپاریم. من هم این روز را ثبت می کنم.

امروز کشتی ما به آب انداخته شد. و ما برای سفر شهری که در پشت دریاهاست هم گام با کشتی رهسپار شدیم.

پس از فریبا نغمه سخن گفت. نغمه دختری که این سفر را ماه ها قبل شروع کرده بود. دختری که الا رقم مقابله هایش با جریان آب. بالاخره خود را به جریان آب سپرده بود. او هستی را برای ما تعریف کرد. و چه زیبا گفت. هستی یعنی بودن.هستی یعنی انرژی.هر چیز برای بودن نیاز به انرژی دارد پس هست. نغمه داستان دختر نارنج و ترنج را برای ما تعریف کرد. نغمه از پسری گفت که در خانه ای گرفتار ظلمت است.نور در آن خانه نیست. و حالا پیامبری از روشنایی آمده تا او را برهاند. و به نور ببرد. نغمه بازی را به ما آموخت

علی مرد قد بلند و لاغری بود که سکان کشتی را پس از نغمه در دست گرفت. علی قانون بازی را برای ما متذکر شد. علی داستان حسن کجل را برای ما گفت. و گفت که سیب ها طمع حسن را بر انگیخت و او به کوچه رفت. علی بازی را آغاز کرد.

حرف آخر

علی به ما مشق داد. همه را انجام دادم. دوش هم گرفتم.الان هم باید بخوابم.بعد از دوره سعی میکنم تمام خاطراتم را بصورتی کلیدی که فقط اعضا دو ره متوجه بشوند خواهم نوشت. فردا ساعت ۷ باید موسسه باشم. الان هم باید بخوابم.

شب بخیر......

.................................راستی بادبان ها را بکشید. امشب هوا طوفانی است.به خدا .

الان دارد بارون می آید. رحمت........................

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/۱/٢۱ - مهرداد صدوقی