مهرداد

 

کاپيتان بروی عرشه

کوروش و افسانه آمدند

اول افسانه آمد. صدای گیرا و رسای وی همه را تحت تاثیر قرار داده بود. همه محو تماشای حرکات افسانه. افسانه راه می رفت. و سخن می گفت. افسانه از آغاز راه گفت. افسانه از خطرهای سفر گفت. و علی گریه کرد. علی پسری که در نگاه اول شیطان به نظر می رسید گریست. افسانه داستان دو راهب را برایمان گفت و سپس داستان مورچه ها. وای از مورچه هایی که در آتش سوختند. و فرار نکردند.

کوروش آمد

انرژیک و خندان. کوروش سلام کرد. همه پاسخ گفتند. کوروش بازهم سلام کرد. باز هم بچه ها پاسخ گفتند. باز هم کوروش سلام کرد. و بچه ها باز هم خندیدند.همه کنجکاوانه به کوروش می نگریستند. کوروش خندید . از ته دل . ما هم خندیدیم. کوروش سخنش را آغاز کرد. تو کیستی؟ من کیستم؟ و ما فهمیدیم که کیستیم. البته نه به راحتی. کوروش ما را بازی داد. تا ما فهمیدیم که کیستیم. و  صلح را شناختیم. دوستی را حس کردیم. و به جنگ و دشمنی خندیدیم.

علی اکبر آمد

علی اکبر ما را ورزش داد.به همراه ترانه های آشنا که گویا زمانی آنها را شنیده بودیم. ترانه هایی که از سرشت ما نشات می گرفت. ترانه هایی که در اتاقکهای تار عنکبوت گرفته درون ما زمانی طنین افکن شده بود.و ما ورزش کردیم.ورزشی بس با نشاط و فرح بخش.

باز هم کوروش

کوروش بحثهایش را پی گرفت. و ما را همانند کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته است. پابه پا برد. کوروش ما را برد و برد و برد. و نهایتا افسانه ما را وارد زندگی کرد. ما راه رفتیم و زندگی کردیم. یکی همراه با ترس هایش. یکی همراه گذشته تلخش. یکی همراه با دغدغه آینده اش.

حرف آخر

فردا ساعت ۷ قرار گذاشتیم. همه روی عرشه.

      بادبانها را بکشید. باد شرطه در راه است

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/۱/٢٢ - مهرداد صدوقی