مهرداد

 

امشب در سر شوری دارم

شبانگاهان تا حریم فلک چون زبانه کشد سوز آوازم

شرر ریزد بی امان به دل ساکنان فلک ناله سازم

دل شیدا حلقه را شکند تا برآید و راه سفر گیرد

مگر یک دم گرم و شعله فشان تا به بام جهان بال و پر گیرد

ای خدا

تو را دوست دارم. نه به خاطر اینکه بزرگی. فقط به خاطر اینکه صدای نفس باغچه را به گوش من رساندی.

بزرگا

تو را دوست دارم که امشب گلهای باغچه را مخاطبان من قرار دادی. و آب را پیام رسان من.

خداوند مهربان

تو را دوست دارم . نه به خاطر جلالت. فقط به خاطر اینکه گل شب بو را آفریدی.

خدای پاکیزه

تو را دوست دارم. فقط و فقط به خاطر نور. به خاطر عطر گلهای زیبایت. به خاطر انسانهای آگاهت.

خدای لطیف

تو را دوست دارم. فقط به خاطر اینکه آگاهم که هستم. آگاهم که بدن دارم. و آگاهم که راهنمایی مهربان چون تو را دارم.

حال عجیبی است. تجربه فوق العاده منحصر به فرد. از آن دسته تجربه ها که شاید دیگر هیچ گاه در زندگی رخ ندهد. به قول کوروش تخم مرغ ها امشب به دیوار خوردند. و جوجه ها از آن بیرون جستند.

دوست خوبم.دوست مهربانم.

از تو هم سپاسگزارم که دست مرا گرفتی و مرا هدایت کردی. از تو هم سپاس گزارم که دستت را به من دادی و به من اعتماد کردی. خدای مهربانم از تو هم سپاسگزارم که رشته ما انسانها و یا بهتر بگویم موجودات و یا کامل تر بگویم کائنات را در دست گرفتی و آنها را هدایت می کنی.

خدایا دوستت دارم

یا الله و یا الله و یا الله

برخیز و ببین. همه کائنات دست در دست هم نهاده اند. و همه حول یک محور می چرخند.

گوش کن. صدا را می شنوی؟ صدای خش خش گامهایشان نیست.

صدا. صدای زمزمه همیشگیشان است.

یا الله و یا الله و یا الله

آری همه در تسبیح گفتن.

یا الله و یا الله و یا الله

حالا که خدایی هست. حالا که همه ما دست در دست هم داریم. حالا که تمام ما انسان های اگاه. آگاهیم از اینکه هستیم. فارق از مدرک و پول و مقام. پس چرا به یکدیگر تنه بزنیم در حالی که می توانیم دست هم را بگیریم؟

بگیر دست مرا. دست مرا گرم بکن. من نیاز دارم به گرمای وجود تو. دوست خوب من.

و در آخر......... فقط یک چیز.......

فردا صبح زود باید بلند بشوم. الان هم یک عزیز منتظر تماس من است. باید به او بگویم که چقدر دوستش دارم. شب بخیر. تا فرداشب.

دوش دیدم که ملایک در می خانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه فال به نام من دیوانه زدند

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/۱/٢۳ - مهرداد صدوقی