مهرداد

 

به بهانه عید مبعث و گرامی داشت استاد نیکی

حرف اول

 

امشب به یاد کلاسهای گرم و صمیمی استاد نیکی افتادم. بنا براین برای تجدید خاطره این مطلب را تنظیم کردم.

 

حرف دوم

 

سخنان زیر در تاریخ ۲۳/۹/۱۳۴۸ توسط دکتر علی شریعتی به مناسبت افتتاح انجمن کتاب دانشجویان ایراد گردیده است.دیدم این سخنان تامل برانگیز رابطه خوبی با عید مبعث دارد بنابراین امروز که سالگرد عید بزرگ مبعث است یاد آوری این سخنان در این وبلاگ که به نام سوتک دکتر علی شریعتی مزین است خالی از لطف نیست. لطفا تمامش را بخوانید.  

 

سخن گفتن در بارۀ کتاب دلیل آوردن برای آفتاب است، و بخصوص در چنین جمعی که جمع کتاب است، فکر می کنم سخن زائدی باشد. جمعی که اساس کارش بر کتاب است و جمعی که وابسته به یک تمدن است، وجمعی که نمایندۀ یک تاریخ است که دو تمدن جهانی بزرگ داشته: تمدن اسلام و تمدن ایران باستان. و می دانیم که تمدن و فرهنگ مبتنی بر کتاب است. و همچنین جامعه ای است وابسته به مذهبی که مذهبش بر کتاب استوار است و تنها مذهبی است که معجزه اش «کتاب» است و نام کتابش «خواندنی» است و نخستین پیغامش « بخوان» و سپس بزرگترین ستایش خدایش در صفت کسی است که « با قلم تعلیم می دهد» و چه تناسب خوبی که پیش از سخنرانی سورۀ اقرا خوانده شد به دو مناسبت: نخست آنکه سوره اقرا نخستین پیغامی است که پیامبر اسلام دریافت کرده و نخستین آیه کتاب او است و آغاز مذهب او. و بنابراین با آغاز کار انجمن کتاب متناسب است. و تناسب دوم که زیباتر است این است که این پیغام اگر چه در یک جامعۀ بدوی و در آغاز مخاطب واقعی این پیغام مردمی بودند که جز شمشیر و شتر چیزی نمی شناختند، نخستین کلمه اش « بخوان» است و سپس اولین ستایشی که از خدای این مذهب می شود «ربک الاکرم» است، پروردگارت گرامی تر است. چرا گرامی تر است؟ که « الذی علم بالقلم» زیرا که پروردگارت کسی است که بوسیله قلم تعلیم می دهد، چه چیز را تعلیم می دهد؟ آنچه را انسان نمی داند. بنابر این آغاز با خواند است، تقدس به قلم است و هم چنین بزرگترین صفت خداوند آن مذهب تعلیم دادن او به وسیله قلم است و چقدر تناسب خوبی با این انجمن...

 

حرف حساب

 

نمی دانم چه بود. ولی مطمئنم هر چه که بود، اتفاق نبود. چیزی مثل یک آهنربا بود. جذبه ای که مرا به یکی از فرعی های خیابان ولیعصر می کشاند. کوچه ای که خانه زیبا و درویشی استاد را همچون دُری در دل صدف در خود جای داده بود. کلاس استاد روزهای چهار شنبه راس ساعت هفت ونیم شب برگزار می شد. نوای زیبای موسیقی سنتی. مقدمه زیبایی بود برای شروع درس شیرین مثنوی. یا بهتره بگویم درس زندگی. چه زیبا بود شناور شدن در دنیای موسیقی و شعر. پایان موسیقی آغاز گر کلاس درس استاد بود. استاد همیشه کلامش را با این دعا آغاز می کرد" رب اشرح لی صدری، و یسر لی امری، و حلل عقدتا من لسانی ، یفقهو قولی" و سپس غزلی از مولانا جلال الدین محمد رومی. هر جلسه یک موضوع جدید از دنیای پیرامون ما سرفصل درس ما بود، که استاد با آرامش و شیوایی تمام برای ما نقل می کرد. ساعتی که از کلاس می گذشت. استاد ما را به صرف چای و شیرینی دعوت می کرد. هیچ چیز قابل قیاس نبود با نوشیدن دیشلمه های لبریز و لب سوز و لب دوز خانم هاشمی. همسر محترم استاد. که خود ایشان نیز در گرداندن کلاس استاد را یاری می کردند. اشعار مولانا که مرتبط بود با موضوع بحث به شیوایی هرچه تمام تر بر لبان استاد جاری می شد. و آیات قران نیز برای تضمین موضوع بحث زینت بخش محفل کوچک ما می شد. گاهی استاد پای را از بحث فراتر می گذاشت برایمان از علی می گفت. یا بهتره بگویم از دو علی. علی تنها در کوفه و علی تنها در تهران. علی شریعتی. شور اشتیاق استاد برای شناساندن چهره حقیقت در سیمای او کاملا نمایان بود.یادش بخیر هر چه بود به خوبی برگزار شد. خداوند حفظشان کند. هر جا که هستند.

 



حرف آخر


 

با کسب اجازه از استاد گرامی....

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/٥/۱٩ - مهرداد صدوقی