مهرداد

 

بهار خانوم آسته میاد

حرف اول

امروز نایلون هایی را که روی پنجره اتاقم چسبونده بودم را باز کردم هوای تازه بهاری را به اتاقم راه دادم. مدتها بود که بهار خانوم از اتاقم سفر کرده بود و رفته بود.امسال زمستون خیلی سردی را پشت سر گذاشتیم. زمستون آنقدر سرد بود که بازتاب جهانی داشت و تمام رسانه های خبری دنیا از سرمای بی سابقه تهران خبر دادند. سرمایی که برای همه ما ملموسه. سرمایی که باعث شده بود که دستت را بی اختیار تو جیبت قایم کنی و حتی وقتی دوستت را هم می بینی جرعت دست دادن با او را نداشته باشی. آنقدر هوا سرد بود که خیابانهای تهران که همیشه مملو بود از هم همه آدما خالی کرده بود. هر جا می رفتی صحبت از سرما بود و یخ بندان. همه اخبار هواشناسی را با حساسیت دنبال می کردند. شاید برای اولین بار بود که معنی شماره های نمایش داده شده روی صفحه تلویزیون را می فهمیدیم. شماره هایی که پشت هر کدامشان یک منفی بود. 8 - ، 9 - ، 10 – و ..... خلاصه اینکه به قول اخوان ثالث هوا بس ناجوان مردانه سرد است... توی این شهر سردِ، سردِ، سردِ دو تا گنجشک کوچولو زندگی می کردند. که هیچ کس به آنها توجه نمی کرد. همان گنجشککهای اشی مشی که بالاخره برف اومد و گوله شدند و افتادند تو حوض نقاشی ولی دیگه حتی فراش باشی هم از سرما حال و حوصله گرفتنشون را نداشت. مردم شهر هم که همه دستشون تو جیبشون بود وهیچ کدومشون جرعت گرفتن اون دوتا را نداشتند. به راستی تو این سرمای طاقت فرسای زمستان چندتا گنجشک تلف شدند؟؟؟  

حرف حساب

شعر زیبای اخوان واقعا تکان دهنده است. مخصوصا وقتی که یک همچین زمستونی را پشت سر گذاشته باشیم.فکر کنم دیگه همه ما معنی این شعر را به خوبی درک کنیم.

زمستان

  سلامت را نمى خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گریبانست.
کسى سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز  پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست محبت سوى کس یازى ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،
که سرما سخت سوزان است.
 
نفس ، کز گرمگاه سینه  می آید برون ، ابرى شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست ، پس دیگر چه دارى چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحاى جوانمرد من ! اى ترساى پیر پیرهن چرکین؟
... هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آى
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوى ، در بگشاى !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولى وش مغموم .
منم من سنگ تیپا خورده ى رنجور .
منم ، دشنام پست  آفرینش ،  نغمه ى ناجور. 
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .
بیا بگشاى در ، بگشاى ،  دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت  پشت در چون موج می لرزد.
تگرگى نیست ، مرگى نیست
صدایى گر شنیدى ، صحبت سرما و دندان ست .
من امشب آمدستم وام بگزارم .
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه مى گویى که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت مى دهد ، بر آسمان این سرخى  بعداز سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است ، این یادگار سیلى سرد
                                                                    زمستان ست .
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نُه توى  مرگ اندود ، پنهان ست.

حریفا ! رو چراغ  باده  را  بفروز ، شب با روز یکسان  است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهاى بلورآجین ،
غبارآلوده مهر و ماه ،
زمستان ست .

حرف آخر

الف : دادشی هوا خیلی سرده.ب : بیا نزدیک تر داداشی دستتو به آتیش نزدیک تر کنالف : داداشی من گشنمهب : صبر کن الان آدمایی که می خوان برن سینما شاید دلشون برامون بسوزه و بهمون غذا بدنالف : داداشی من خوابم میادب : نخواب داداشی مگه ندیدی که بابامون خوابید و دیگه بیدار نشد سرما خشکش کرد.

مهم نیست که کدومشون "الف" باشه کدومشون "ب". مهم اینکه که الان که هوا بهاری شده کجا رفتند؟ آیا هنوز هم کنار خیابان ولیعصر جنب سینما استقلال نشستند؟ خدا می دونه.


حرف اول

امروز نایلون هایی را که روی پنجره اتاقم چسبونده بودم را باز کردم هوای تازه بهاری را به اتاقم راه دادم. مدتها بود که بهار خانوم از اتاقم سفر کرده بود و رفته بود.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٦/۱٢/۳ - مهرداد صدوقی