مهرداد

 

شمع من

 

 

عکس از وبلاگ شب پرنده

 

 

تا سحر ای شمع بر بالین من

امشب از بهر خدا بیدار باش

سایه غم ناگهان بر دل نشست

رحم کن امشب مرا غمخوار باش

 

کام امیدم به حزن آغشته شد

تیرهای غم چنان بر دل نشست

کاندرین دریای مست زندگی

کشتی امید من بر گل نشست

 

آه ؛ ای یاران بفریادم رسید

ورنه مرگ امشب به فریادم رسد

ترسم آن شیرین تر از جانم زه ره

چون بدام مرگ افتادم رسد

 

 

گریه و فریاد بس کن شمع من!

بر دل ریشم نمک دیگر مپاش

قصه بیتابی دل پیش من

بیش ازین دیگر مگو خاموش باش

 

جز تو ام ای مونس شبهای تار

در جهان دیگر مرا یاری نماند

زانهمه یاران بجز دیدار مرگ

با کسی امید دیداری نماند

 

همدم من،مونس من،شمع من

جز توام در این جهان غمخوار کو؟

واندرین صحرا وحشت زای مرگ

وای بر من وای بر من یار کو؟

 

اندرین زندان من امشب،شمع من

دست خواهم شستن از این زندگی

تا که فردا همچو شیران بشکنند

ملتم زنجیرهای بندگی

معلم علی شريعتی

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۳/۱٠/۱٤ - مهرداد صدوقی