بهار

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دوستان سلام

 

حرف اول

راستش وقتی که آخرین بار وبلاگم را به روز کردم و فال حافظ را نوشتم.تصمیم گرفتم که مدتی به استراحت بپردازم و برای مدت کوتاهی  دیگر وبلاگ نویسی نکنم ، یا روشن تر بگویم دیگر اینترنت گردی نکنم.این شد که مدتی را خارج از دنیای صفحات رنگین اینترنت گذراندم.البته کمی سخت بود ولی خوب به استراحتش می ارزید.وقتی بعد از مدتها مجددا به سراغ وبلاگم آمدم. با پیام های محبت آمیز شما دوستان گرامی مواجه شدم.که از این بابات از تمامی شما متشکرم.همچنین عده ای از دوستان از اینکه به آنها سر نمی زنم گله کرده بودند.که از تمامی آنها عذرخواهی می کنم و در اولین فرصت به وبلاگ آنها سر خواهم زد.

 

حرف دوم

امروز صبح زود که به قصد ورزش از خانه خارج می شدم.با یک صحنه بسیار زیبا و دلپذیری روبرو شدم.هوا نیمه تاریک بود یا به قول معروف "گرگ و میش" بود.همهمه ای از صدای پرندگان سرتاسر کوچه را برداشته بود.درختان به زیبایی تمامی خود را به رنگ طراوت بخش سبز آراسته بودند.شمیم گلهای بهاری کوچه مان را فرا گرفته بود"آنهم در تهران با تمام آلودگی هایش"ناگهان نسیم خنکی صورتم را نوازش کرد....... بهار را احساس کردم……..

سروده ای زیبا از فریدون مشیری را به خاطر آوردم.و در مسیر بارها وبارها با خودم زمزمه کردم.......بوی باران ،بوی سبزه، بوی خاک.......شاخه های شسته باران،خورده پاک……

 

 

 

 

حرف حساب

فریدون مشیری شاعر خوب معاصرمان نیازی به معرفی ندارد.بارها و بارها با او به دنیای زیبای ادبیات سفر کرده ایم.بارها و بارها در سطور زیبای شعر،او را همراهی کرده ایم و بارها و بارها از کوچه معروف او گذر کرده ایم.امروز هم می خواهم بار دیگر شما را از طرف خودم به کلبه زیبای او دعوت کنم.امیدوام که مشیری عزیز از دست من ناراحت نشود.اگر هم ناراحت شد به او می گویم.....که تو صیادی و من آهوی دشتم...تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم....حذر از عشق ندانم،نتوانم........

 

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک

شاخه های شسته،باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز،خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گر چه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقسی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار!

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ؛

هفت رنگش می شود

هفتاد رنگ!

 

حرف آخر

داریوش اقبالی، خواننده خوب کشورمان. شعر زیبای مشیری را با صدای گرم و طنین آرامش بخشش به زیبایی تمام خوانده است.چنانچه به شنیدن این ترانه زیبا علاقه من هستید.

اینجا را کلیک کنید.

 

/ 35 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صديقه

سلام وبلاگ خوب و زيباييه اميدوارم موفق باشی

نا ز نین

تبریک میگم به خاطر صمیمیت قلمت. بیشتر بنویس.من خواننده روا قرصتم.مهربون و یروز باشی.

راحیل

من آپديت کردم مايل بودی سوتک عزيز تشريف بياوريد .. (( مرز در عقل و جنون باریك است .. كفر و ایمان چه به هم نزدیك است. عشق هم در دل ما سردرگم .. مثل حیرانی و بهت مردم.. گیسویت تعزیتی از رویا . شب طولانی غم تا فردا.. خون چرا در رگ من زنجیر است.. زخم من تشنه تر از شمشیر است.. مستم از جام تهی حیرانی.. باده نوشیده شده پنهانی. باده نوشیده شده پنهانی.. عشق تو پشت جنون محو شده .. هوشیاریست نگو سهو شده.. من ورسوایی این بار گناه.. نو تنهایی و چشم سیاه. از من تازه مسلمان بگذر.. بگذر از سر پیمان بگذر.. بگذر. میل دیوانه به دین عشق تو شد .. جاده شك به یقین عشق تو شد.. مستم از جام تهی حیرانی.. باده نوشیده شده پنهانی. باده نوشیده شده پنهانی..

fati

رسيدن به خير:) هم شعر فريدون مشيری عزيز خيلی قشنگ بود هم آهنگ داريوش عزيز کلی چسبيد مرسی:)

راحیل

دشت بی ماه ، شهر بی مرد.. ترس و تشویش در شبان تلخ این شهر.. روز و خورشید با زمین شهر شب قهر.. کوچه ها مردی ندارند.. مردها صید شکارند.. بر تن این خاک افشان، کاش باران ببارد.. کاش باران از دل خاک ، شاخه ای از گل بر آرد.. یک نفر از جنس خورشید ، در سیاه شب درخشید.. یک نفر با بیرق نور ، شب چراغی گشت و تابید..

راحیل

ز شور عاشقی وارسته از هر دو جهانم کن ؛؛؛ نشانم دِه ز حُسن خويش و از خود بی نشانم کن ؛؛؛ منه گمگشته سر در بيابان فراقت را؛؛؛ کرم فرما به لطفی رهبر آن آستانم کن ؛؛؛ مکن چون مهر و مه در عشق خود مشهور آفاقم ؛؛؛ به اشراق رُخت مستغنی از مُلک جهانم کن

راحیل

خداوندا دلی ده شعله افروز .. درو جانی زبرق عشق در سوز .. به دل ده شعله آتش گدازم ... بريزان از مژه اشک نيازم .. به خاشاکی تنم در آتش انداز .. که دوزخ گردد از وی شعله پرداز .. چنان ده در درون سينه سوزم .. که در وی چون (خسی) هستی بسوزم .. چنان زان آتشم دل زنده گردان .. که از غيرت بسوزد آب حيوان .. دلی ده سر به سر شايسته درد .. درونم چون (جراحت )خسته درد ... دلی کاو زخم از مرهم نداند ... متاع خوشدلی .از غم نداند ...

کمند

ببین خورشید چشمام اسیر این چراغه.. تموم خواسته من . همین یک اتفاقه.... میاد بارون احساس . از ابر تیکه تیکه.. که سقف نازک دل . دوباره کرده چیکه. چیکه چیکه... به گل عادت ندارم . گلو ننداز تو راهم.. که یک باغ گل ناز . شکفته تو نگاهم.. چشام تو چشمت انگار . گل نرگس تو آبه.. به این گلدون زیبا . بذار آفتاب بتابه.. آهای تشنه . چقدر ابر دلم داره بهونت. داره عشق میچکه از نفس خیسم رو گونت.. آهای تشنه . همه بارون احساسم از آنت. عجب دریا دلی هستم تو شوق بیکرانت. میاد بارون احساس . از ابر تیکه تیکه.. که سقف نازک دل . دوباره کرده چیکه. چیکه چیکه...

ham esm

من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنيدم . ازت خوشم امد هم به خاطر اينکه هم اسمی وهم دل وهم به خاطر اينکه از داريوش عزيز نوشته بودی حرفات از جنس حرفای منه و من حرفاترو میپسندم .

افسانه تنها

سلام به دوست خوب من ....هي فلاني اين غم چشمان افسانه کيمياست.....که در اين غمخانه بي مهري خطاست ....بر لب افسانه حديث مشق عشق....ترس از عشق در طريقش ....نارواست....در درون سينه ي پر درد خود .....او دلي دارد .که چون د’ر پر بهاست ....گر چه لبخند از لبش پوشيده نيست....تو بدان افسانه با درد آشناست .....اشکها را در پس لبخند خود پنهان کند ....و بدان شاهد سيل اشک او تنها خداست....تکيه بر ديوار سنگي ميدهد هنگام درد....چشم او بر آسمان و بر لبش خدا خداست..........هي فلاني آن نگاه پرسوالت را بشوي بر دلت کن تو نظر بين معرفت در آن کجاست؟ دوست خوب من بلوگت خيلي قشنگه ....اميد اينكه موفق باشي ... خوشحال ميشم عطر حضورتون رو حس كنم